تبليغاتX
عشق من
عشق من
ماری
بسازم
دل عاشق به پیغامی بسازد

                  خمار آلوده با جامی بسازد

مرا کیفیت چشم تو کافیست

                  ریاضت کش به بادامی بسازد

2 نوشته شده در  چهارشنبه 27 مهر1384ساعت <11:1 قبل از ظهر  توسط مهدی  | 

من و تو این نیستیم
با عشق زمان فراموش می شود و

                                             با زمان عشق

2 نوشته شده در  شنبه 23 مهر1384ساعت <10:13 بعد از ظهر  توسط مهدی  | 

همیشه بمان
چشمانم را نخواهم بست دستانت را رها نخواهم كرد...

 

        مي خواهم بماني مي خواهم براي هميشه در كنارم بماني براي هميشه ...

 

 چشمانم را نخواهم بست ميترسم وقتي بيدار ميشوم رفته باشي...

 

            دستانت را رها نخواهم كرد ميترسم ديگر گرمي دستهايت را لمس نكنم...

 

 تو روياي سبز مني مي خواهم بماني براي هميشه ...

2 نوشته شده در  چهارشنبه 20 مهر1384ساعت <10:5 قبل از ظهر  توسط مهدی  | 

بی خیالی
هر چه می بینم همان شب بی خیالش می شوم

                        عشق را خیلی مودب بی خیالش می شوم

کار ما از عاشقی دیگر گذشته تا ابد

                         منتها با گریه اغلب بی خیالش می شوم

دیشب استیضاح کردم این خدای مست را

                         امشب اما پیک بر لب بی خیالش می شوم

 

2 نوشته شده در  شنبه 16 مهر1384ساعت <8:55 قبل از ظهر  توسط مهدی  | 

من ..... همیشه

 شب شد

خورشيد رفت

آفتابگردان عاشق به دنبال آفتاب آسمان را جست وجو ميكرد

ناگهان ستاره اي چشمك زد

آفتابگردان سرش را به زير افكند

گلها خيانت نميكنند...

2 نوشته شده در  سه شنبه 12 مهر1384ساعت <4:2 بعد از ظهر  توسط مهدی  | 

خیلی دوستت دارم
 اگر مي دانستي كه چقدر

 

   دوستت دارم

 

   هيچ گاه

  

   براي آمدنت باران را بهانه

 

   نمي كردي

 

   رنگين كمان من !!!

2 نوشته شده در  شنبه 9 مهر1384ساعت <3:42 بعد از ظهر  توسط مهدی  | 

برای روزهای رفتنی

چرا عادت می دی من رو به دستات ،اونم وقتی که دستات موندنی نيست

چرا می خوای بشم پابند چشمات ، تو که عشقی تو چشمات خوندنی نيست

تو که لبريزی از شوق پريدن پری از فکر کوچ و پر کشيدن

برای چی منو وابسته می خوای تو که چشمای زيبات موندنی نيست

منو راضی نکن با نازو بوسه جوابم رو بده حالا نه فردا

آخه از سردی دست تو پيداست که فردایی نداره قصه ی ما

تو که دستات يخه مثل زمستون تو که عاشق نميشی زير بارون

چرا من رو می خوای مجنون مجنون چرا من رو می خوای رسوای رسوا؟

همين حالا بگو واسه چی بايد به تو عادت کنم يار مهاجر

چرا ميخوای توی دلتنگی عشق بميره شاعر تنهای تنها ؟

2 نوشته شده در  پنجشنبه 7 مهر1384ساعت <5:8 بعد از ظهر  توسط مهدی  | 

من و تو مسافر یه جاده بودیم یادته
دانی که چیست دولت دیدار یار دیدن

                         در کوی او گدایی بر خسروی گزیدن

فرصت شمار صحبت کز این دو راهه منزل

                         چون بگذریم دیگر نتوان به هم رسیدن

2 نوشته شده در  چهارشنبه 6 مهر1384ساعت <2:46 بعد از ظهر  توسط مهدی  | 

دوستت دارم
خیلیییییییییییییییییییییییییی دوستت دارم
2 نوشته شده در  سه شنبه 5 مهر1384ساعت <4:22 بعد از ظهر  توسط مهدی  | 

باز هم توجیه
گمان نمی کنم این دست ها به هم برسند

            دو دلشکسته در انزوا به هم برسند

ضریح و نذر رها کن بعید می دانم

           دو دست دور به زور دعا به هم برسند

فلک نجیب نشسته است و موزیانه به فکر

          که پیش چشم من این دو چرا به هم برسند

شکوه عشق به زیر سوال خواهد رفت

          وگرنه می شود آسان دو تا به هم برسند

2 نوشته شده در  شنبه 2 مهر1384ساعت <12:35 بعد از ظهر  توسط مهدی  | 

 

Free DHTML scripts provided by
Dynamic Drive

Free JavaScripts provided
by The JavaScript Source