و از ریشه پوسیدنم را نفهمید
همان اول راه از من جدا بود
که بیراهه پیچیدنم را نفهمید
زمین و زمان پشت پا می زد اما
کسی بر زمین خوردنم را نفهمید
چنان نرم و آهسته در خود شکستم
که حتی ترک خوردنم را نفهمید
که با تصویر چشمانت به او خداوندی خود را وحی می کنی
پیامبری که جز خودش کسی به او ایمان نمی آورد
.....
اما نه !!!!!
این منم
ابلیسی که اینبار به جرم عشق از درگاهت رانده شد
و یک عمر سرگردان عطر گیسوی تو خواهد بود
بودیم و کسی پاس نمی داشت که هستیم
باشد که نباشیم و بدانند که بودیم
همگی به آسمان وصلند انگار ارتباط عجیبی با خدا دارند
گویی پایانشان پیداست ولی رسیدن به انتهایشان غیر ممکن
سراسر وجودشان زجر است و تشنگی
در آنها هیچ چیز جز ردپایی باقی نمی ماند که آن هم خیلی زود پاک می شود
افسوس که زمان آرام و پاورچین از یادت خواهد برد
مرا و خاطراتم را

دوستت دارم همیشه
Free DHTML scripts provided by
Dynamic Drive